تبليغاتX
.

.

چگونه یه وبلاگ پر طرفدار داشته باشیم؟

خوب شايد شما هم دوست داشته باشيد كه وبلاگی پر مخاطب داشته باشيد ؟
شايد سوال شما اين باشد چگونه وبلاگ خود را مانند اهن ربا نسبت به اهن كنيم؟
يعنی اينكه براحتی بازديد كننده را بطرف خودمان جذب كنيم....
خوب ما در اين مقاله به بررسی راه حل ها  و شيوه های موجود ميپردازيم....
در اغاز چند نكته را بايد مد نظر داشته باشيد
وبلاگ شما در چه زمينه ای ميباشد ؟ شخصی ؟ اموزشی ؟ اجتماعی و و و
دوستان وبلاگ نويسی داشتم كه ميگفتند بروز كردن بموقع وبلاگ يكی از راه حل های جذب بازديد كننده ميباشد خوب اين نكته كاملا درست ميباشد ولی بروز كردن به تنهايی كارساز نميباشد.

برای اينكه بازديد كننده را جذب كنيد به اين نكات توجه كنيد :


 هميشه وبلاگ خود را بروز نگه داريد ::در صورتی كه ميخواهيد  بازديد كنندگان شما وبلاگ شما را بعد از يك يا دو بار ديدن ترك نكنند سعی كنيد هميشه وبلاگتان را بروز نگه داريد و يا تا انجايی كه امكان دارد به وبلاگ خود رسيدگی كنيد...

 يكی از مهتمرين راه های جذب بازديد تبادل لينك با وبلاگهای ديگر ميباشد


ايا مطالب وبلاگ شما برای ديگران مفيد و يا جالب ميباشد ؟ ::اين هم يكی ديگر از نكته های بسيار مهم ميباشد كه بايد به ان توجه كنيد اين نكته رو بخاطر داشته باشيد هيچ وقت وبلاگی كه در يك زمينه تخصصی صحبت ميكند و وبلاگی كه در زمينه خاطرات و حرفهای شخصی خودش صحبت ميكند برابر نيستند سعی كنيد در هر زمينه ای كه هستيد بهرتين مطالب را در وبلاگتان قرار دهيد در اين صورت مطمئنا وبلاگ شما در كمتر از چند روز يكی از پرطرفدار ترين وبلاگها خواهد شد.

 يك قالب خوب و منظم برای وبلاگتان تهيه كنيد ::فكر كنيد يك استاد داشنگاه هستيد يا يك لباس بدون اتو و كاملا شاخته وارد كلاس ميشويد مطمئنن دانشجويان شما يك ديد بدی نسب به شما پيدا ميكنند حتی اگر مطالبتان برای ان كلاس مفيد و كامل باشيد

 به نظرات بازديدكنندگان خوب احترام  بگذاريد  و نيازهای انها را تا حد ممكن فراهم  كنيد و اين را بدانيد كه بی احترامی به بازديد كننده خود نتيجه ان از دستت دادن ان بازديد كننده و ديگر بازديدكننده های خود ميباشد

نوشته های شما هويت شما را نشان ميدهند  بنابراين بعد از نوشتن ان نوشته را از همه نظر بررسی كنيد

 از قرار دان  تصاوير با حجم بالا در وبلاگ خود بپرهيزيد زيرا اين كار باعث ميشود صبر و حوصله بازديد كننده شما كم شود و بلافاضله صفحه شما را ترك كنيد بنابراين سعی كنيد همواره از سيستم های ارشيو استفاده كنيد.

و نكته اخر اينكه به عنوان يك نويسنده سعی كنيد به نوشته های ديگران احترما بگذاريد و همچنين قانون كپی رايت را نيز رعايت فرماييد و از كپی برداری مطالب ديگران بپرهيزيد ... اين كار شما هيچ تفاوتی به دزدی ندارد بنابراين در صورت نياز به مطالب ديگران تنها لينك ان مطلب را در وبلاگ خود قرار دهيد

اين مقاله به مرور زمان كاملتر خواهد شد ...شما هم نظرات خود را در اين باره كه چگونه ميتوانيد وبلاگی پر مخاطب داشته باشيد در قسمت نظرات بنويسيد

                                                                      منبع:  http://javascript4u.5u.com

                                                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 3:41  توسط امید  | 

بزرگی عشق

بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا آنقدر عظيم است که تو و هستي

تو را نيز نابود مي کند بگذار گرمي عشق را حس نکني تا معني

خاکستر عشق را نيز نداني اما...اما اگر عاشق شدي فقط يکي را دوست

بدار, تنها براي يک نفر قدم بردار وتنها براي يک نفر عشق پاک

وآسماني داشته باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 1:19  توسط امید  | 

عشق چیست

از پرنده آسمان پرسيدم:

             عشق چيست؟

                     پاسخ داد:رهايي

                         ازجغد شب پرسيدم گفت:تنهايي

                                      ازگل سرخ پرسيدم گفت:نمي دانم!

                                              واگرازمن بپرسي خواهم گفت:احساس بين من وتو


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 1:17  توسط امید  | 

یه اهنگ قشنگ

سلام به همه خواننده های وبلاگ در پیت من

امروز یه اهنگ رو میخوام بگم دانلود کنید واقعا قشنگه

و عین حقیقته

خواننده ی این اهنگ دختری است به نام پانی که درتهران این اهنگ رو خونده

برای دانلود اینجا کلیک کنید...

واقعا قشنگه این اهنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1:37  توسط امید  | 

عشق

يك روز عشق و محبت و ديوونگي و فضولي، داشتن قايم موشك بازي مي كردند...
تا نوبت به ديوونگي رسيد؛ ديوونگي همه رو پيدا كرد اما هر چقدر گشت هيچ اثري از عشق نبود.
فضولي متوجه شد كه عشق بين بوته هاي قشنگ گل سرخ قايم شده واسه همين زود دوييد و ديوونگي رو خبر كرد.
ديوونگي هم وقتي فهميد كه عشق بين بوته هاي گل سرخ قايم شده، رفت يه خار بزرگ برداشت و فرو كرد بين بوته هاي گل سرخ.
يه دفعه صداي فرياد گل سرخ بلند شد...
وقتي همه به سراغش رفتن، ديدن كه چشمهاي قشنگ عشق كور شده و هيچ چيزي و هيچ حايي رو نمي بينه.
ديوونگي كه خودشو مقصر مي دونست، تصميم گرفت كه هميشه عشق رو همراهي كنه...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1:19  توسط امید  | 

رومانتیک!!!

همیشه احساسمو نسبت به اون برای خودم می نویسم! البته بعضی موقعها به زبون هم میارم!

تا اینکه...

یه روز گفت : چرا اینقدر رومانتیکی؟
گفتم : آخه می ترسم یادم بره! یادم بره که چقدر دوستت داشتم و دارم!
گفت : خوب چرا حرفهاتو به خودم نمی زنی؟
گفتم : آخه...! آخه...!
گفت : بگو دیگه! چرا؟
گفتم : شاید همه حرفها رو به زبون نشه آورد!
یه کم فکر کرد و گفت : مثلاً چه حرفایی؟
گفتم : دوستم داری؟!
گفت : خوب معلومه! یعنی تو نمیدونی که من دوستت دارم؟!
گفتم : خوب از کجا باید بدونم؟!
ناراحت شد و گفت : لوس! منو باش که این همه دوستت دارم!!!
گفتم : پس چرا به من نمیگی؟!
ناراحت شد و گفت من باید برم!
رفت...!
یاد یکی از نوشته هاش افتادم که نوشته بود:
< به نام او که تو را آفرید تا من عاشقت شوم >
آخرش هم نوشته بود:
< دوستدار تو : ...! >

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 1:17  توسط امید  | 

شاه بیت

من ندانم

         که کیم

من

         فقط میدانم

              که تویی

                     شاه بیت غزل زندگیم...

                                               حالا کی غزل شاه بیت زندگی من میشه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:50  توسط امید  | 

نایافته

گفتی که:

       (( چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر! ))

اندوه که خورشید شدی

                                تنگ غروب!

    افسوس که مهتاب شدی

                                 وقت سحر!

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:47  توسط امید  | 

خوش شانس ترین آدم دنیا

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد .

از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي،، هوي است.

هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!

اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب مي بردند.

هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد.

اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!!!

تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم!

بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم از نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!

يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟؟؟؟؟؟؟

                                                                       کپی رایت از طرف مانا .( Secure Mail

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 0:27  توسط امید  | 

شروع تازه

تو را دوست ميدارم،نمي دانم چرا؟
شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من
حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد.
اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟
اي فرشته نازل شده بر چشمانم
اي شقايق زندگي ام
اي تنها ستاره آسمان قلبم
اي زيباترين زيباييهاي محبت
اي بهانه خواب شبهايم
اي تنها نياز زنده بودنم
اي آغاز روز بودنم
اي نيمه پنهان من
و تو اي معشوقه من
تورا با تمام وجود
دوست دارم و مي پرستم

 *******

هر جا كه سفر كردم،تو همسفرم بودي
وز هر طرفي رفتم،تو راهبرم بودي
با هر كه سخن گفتم،پاسخ زتو بشنيدم
بر هر كه نظر كردم،تو در نظرم بودي
در خنده من چو گل،در كنج لبم خفتي
در گريه من چون اشك،در چشم ترم بودي
در صبگاه عشرت،همدوش تو مي رفتم
در شامگاه غربت،بالين سرم بودي
آواز چو مي خواندم،سوز تو به سازم بود
پرواز چو مي كردم،تو بال و پرم بودي
هرگز دل من بر تو،يار دگري نگزيد
گر خواست كه بگزيند،يار دگرم بودي 

*******


"بخت من"

به سر پوش زمين بنگر
هزاران نقطه سو سو مي زند اما
اگر آن كهكشان از هم بپاشد بر زمين ريزد
تو باور كن كه يك قطره از آن باران رحمت زا
به روي كلبه چوبين من
هرگز نمي رقصد،نمي غلطد
و اما
اگر يك تير به زهر آلود
در شامي سياه و تار
ناگه از كمان خود جدا گردد
به سوي سينه ام آيد
و حتي پيش از آنكه من به خود گويم
درون سينه ام نالد
كه اي مرد جوان
آغوش قلبت روي من بگشا
كه من از مردم خوشبخت مي ترسم

******


نگاهم كن!

مي ترسم دنيا به پايان برسد و من در چشم تو جايي نداشته
باشم،مي ترسم كلمات نتوانند شوق مرا به تو توصيف كنند.
مي ترسم كبوتراني كه به سمت تو پرواز مي دهم نارسا باشند.
شب طولاني شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات
برآمدن ندارد.


( نگاهم كن تا مثل صبح نوراني شوم )

*******


"هميشه با تو"

معناي زنده بودن من
با تو بودن است
نزديك،دور
سير،گرسنه
رها،اسير
دلتنگ،شاد
آن لحظه كه بي تو سرآيد مرا مباد!
مفهوم مرگ من در راه سرافرازي تو
در كنار تو
مفهوم زندگي من است
معناي عشق نيز
در سرنوشت من
با تو
هميشه با تو
براي تو
زيستن...

*******

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:0  توسط امید  | 

غرور سکوت

غرور سکوت...

 

سکوتت را بشکن...

اگر با کلام سرد نهان در سینه ات اوی را خدای خویش پنداری

آنگاه

 او از آن تو خواهد بود و بدان  زان پس از تو جدا نخواهد گشت .

او را فرا خوان ، در آن زمان است که او نیز موهبت با تو ماندن را به تو ارزانی خواهد داشت .

اندکی اندیشه کن ...

به وجودش بنگر ... شاید او نیز تو را  از آن خویش می داند !

آری ... بی گمان او نیز تو را خدای خود می داند.

بار دیگر فرایش خوان وببین چگونه به تو می پیوندد.

خدای تو یقینا نیمه ای از تو خواهد شد.

در آخر بدان...

اگر او را به خدایی برگزیدی ، هیچ انسانی  قادر به ربودنش نیست.

پس:

سکوتت را بشکن .

 

                                                                         برگزیده از وبلاگ ناجی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:56  توسط امید  | 

داستان عشق

در دفتر خاطراتم نوشتم:

عشق زیباست

معلم دفتر خاطراتم را دید و

 گفت:

این هم یک رویا است

گفتم:

ای معلم از بهر چه این را میگویی؟

گفت:

در استان عشق عاشق همیشه تنهاس

گفتم:

پس چرا داستان لیلی و مجنون بر سر زبان هاست

گفت:

این را که گویی فقط در افسانه هاس.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:47  توسط امید  | 

همیشه عاشق باش

سلام امروز یه پست توپ براتون دارم امیدوارم خوشتون بیاد

نظر هم یادتون نره

من هميشه ترا مي ستودم

من هميشه بهار را در چشمان تو مي ديدم

من هميشه از دوريت رنج مي بردم

من هميشه در کنارت دنيا را زيبا مي ديدم

من هميشه محو تماشاي نگاهت بودم

من هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم

من هميشه ، همه جا فقط ترا مي ديدم

من هميشه در التهاب ديدارت مي سوختم

من هميشه برايت بهترين ترانه ها را مي سرودم

افسوس که تو هميشه با همه اينها بيگانه بودي

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 13:40  توسط امید  | 

علائم عاشقي در درون خود

هنوز خيلي ها نتونستن در درون خودشون احساسات عاشقي رو که در خود نهفته هست را کشف کنند.... علائم کشف احساسات نهفته شده يعني عشق:
 وقتي با خنده از خواب بلند ميشي بدون که يه عاشقي
 وقتي تو آينه کسي رو بجز خودت ديدي بدون که يه عاشقي
 وقتي با عجله و بدون اينکه چيزي بخوري از خونه رفتي بدون که يه عاشقي
 وقتي که پله ها رو ? تا ? رفتي پايين بدون که يه عاشقي
 وقتي تو خيابون آواز خوندي و رقصيدي بدون که يه عاشقي
 وقتي يه گل رز خريدي بدون اينکه بوش کني بدون که يه عاشقي
وقتي روي صندلي پارک برعکس همه مي شيني بدون که يه عاشقي
وقتي يه گل رز رو بوييدي و دادي به کسي بدون که يه عاشقي
وقتي با تمام وجودت گفتي دوستت دارم بدون که يه عاشقي
وقتي که عکسش رو روي يه درخت پير کشيدي بدون که يه عاشقي
وقتي بخاطر يه سکه به همه روانداختي بدون که يه عاشقي
وقتي بهت گفت دوستت داره بدون که يه عاشقي
وقتي به اون فکر ميکني بدون که يه عاشقي
وقتي باهات دعوا مي کنه و راحت دلت رو ميشکونه بدون که يه عاشقي
وقتي خيابونها رو بدون اونکه بشماريشون طي کردي بدون که يه عاشقي
وقتي روي همون صندلي مثل همه نشستي بدون که يه عاشقي
وقتي اون گل رز رو نبوييده پر پر کردي بدون که يه عاشقي
وقتي اون تنه درختي رو که عکسش رو روش کشيدياز بين بردي بدون که يه عاشقي
وقتي به خودت دروغ ميگي که دوستش نداري بدون که يه عاشقي
وقتي شام نخورده ميري تو رختخواب بدون که يه عاشقي
وقتي با گريه مي خوابي بدون که يه عاشقي مثل من که يه عاشقم بدونه معشوق

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 2:45  توسط امید  | 

اینم ترجمه اهنگ incomplete از گروه بک استریت بویز

Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
Without you within me I can’t find no rest
Where I’m going is anybody’s guess

I’ve tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete

Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby
It’s written on your face
You still wonder if we made a big mistake

I’ve tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete

I don’t mean to drag it on, but I can’t seem to let you go
I don’t wanna make you face this world alone
I wanna let you go (alone)

I’ve tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete


جاهاي خالي منو با روزنه هاي زيادي پر ميكنن
صورت هاي بعيد كه جايي برا رفتنشون نمونده
بدون تو همراه من من نميتونم آسايش پيداكنم
همه جايي رو كه من ميرم حدس ميزنن

ادامه دادن بدون تو رو امتحان كردم
من بيدارم ولي دنياي من نيمه خوابه
به خاطر اينكه قلبم نشكسته دعا ميكنم
ولي بدون تو فقط  ناقص باشم

صداها به من ميگن كه بايد ادامه بدم
ولي من در يك اقيانوس تنها شنا ميكنم
عزيزم...عزيز من
اين تو صورتت نوشته شده كه
تو هنوز در تعجبي كه آيا ما اشتباه كرديم

نميخوام به اين ادامه بدم ولي نميتونم بذارم تو بري
من نميخوام تو با تمام اين دنيا تنها مواجه بشي
نميخوام اجازه بدم تو بري(تنها)

برای دانلود آهنگش اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 2:12  توسط امید  | 

کلیپ فلش

دوباره سلام به همه

دوتا کلیپ فلش براتون دارم که خیلی قشنگه حتما ببینید حجمشون کمه

http://www.koreus.com/files/200501/c001787.swf

http://hekmat.net/hobby/flash/clip/monkey.htm

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 1:4  توسط امید  | 

داداشی

سلام به همه

امیدوارم از این پست خوشتون بیاد و در اخر هم نظر بدین

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم  .تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم . وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .

من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم  .يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل  فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

 . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :


"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم . اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.


اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

                                                     نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 0:31  توسط امید  | 

احساس من :

من از نقش تبسم هاي زخمي بر لبانم،و از عمق جراحتهاي احساسم،كه از زيبايي چشمان تو،در شعر من،بر جاي مانده
براي روح مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح مي سازم.
من از آغاز شب تا مرز صبح
با آيه هاي عشق در خلوت
تو را با شعر مي خوانم
تو را تكرار كنان بر دفترم ترسيم مي سازم
و از مفهوم نام تو،در آن تاريكي ممتد هزاران شعله كوچك و هزاران روشنك با ياد تو در قلب شب تصوير مي سازم.
تو را در لحظه دلتنگي و ترديد
درون شعرهايم مي يابم
و اين راهيست،براي لمس تو

                                                                             تقدیم به...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 16:59  توسط امید  | 

احساس جدید ...

عشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .
زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگي بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوري زندگي است با تمام زيبايي اش.
ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگي
دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كني
عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست .
هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد.
عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است .
اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي .
عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو .
ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد .
مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند .
در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد .
درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .

                                                                                    با تشکر از همه

                                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 14:2  توسط امید  |