یک آسمان آبی برای تو
شاگردي از استادش پرسيد:''عشق چيست؟''استاد گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.امّا در هنگامه عبور از گندم زاربه ياد داشته باش که نميتواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!!!.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي برگشت.استاد پرسيد:''چه آوردي؟''شاگرد با حسرت جواب داد:''هيچ!!هر چه به جلو ميرفتم،خوشه هايه پر پشت تر ميديدم و به اميده پيدا کردنه پر پشت ترين،تا انتهايه گندم زار رفتم. ''استاد گفت:''عشق يعني همين
من میدونم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می گذاريد من رو در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدونند که سیاه بخت بودام چشمان من رو باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدونند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدونند که من به آنچه می خواستم نرسیدم و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدونند هر چه ظلمت بود کشیدم من اين روتقدیم می کنم به کسی که برام عمردوباره بخشید به عزیزم که عزیزترازهرکسی برای من است دوستت دارم وهمیشه هم خواهم داشت تا آخرين نفس
![]()
![]()
![]()
