تبليغاتX
. -

.

اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده بشی گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب کنی گذاشتم جونم که اگه خدايی نکرده رفتی منم برم


دست هايم بوي گل مي داد،مرا به جرم چيدن گل گرفتند.اما هيچ کس نپرسيد شايد من گل کاشته باشم


عشق نمی پرسه تو کی هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کني؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم .


معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟  عاشق جواب داد ...نه .  پرسيد ... دلش ميخواد  با اون باشه؟   باز جواب داد ... نه .  ....اگه ترکد کنم گريه ميکني؟ ....  نه  .  معشوق با چشمان پر از اشک  مي خواست عاشق رو ترک کنه  که اون دست معشوق رو گرفت و گفت:   تو قشنگ نيستی بلکه زيبايي  ... من نميخوام با تو باشم  من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم  ... ميميرم   


يه روز عشق و ديوانگی و محبت و فضولی و....  داشتن قايم موشک بازی می کردند تا نوبت به ديونگی رسيد  همه رو پيدا کرد اما هرچی گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده وديونگی رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت و تو بوته گل سرخ فرو کرد صدای فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديونگی که خودشو مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ معشوقش ميره بدی های اونو نمی بينه و ديونگی هميشه کنارشه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 14:58  توسط امید  |